پایان دادن ازلی

چند ماه است که خواب درست و حسابی ندارم؟ _درست و حسابی یعنی منظم. یعنی درک طلوع، شفافیت روز._

چند ماه است اینطور بیدارم و چشمهام می‌سوزد و پیشانیم تیر می‌کشد؟

چند وقت است از سرما گریزان شده‌ام و زیر پتو و عرق می‌ریزم و می‌سوزم؟

گمان نکن دانستن اینها بیهوده است. اگر می‌دانستم قطعا بهتر بود.

آدم وقتی شروعش را نمی‌داند، تمام کردنش خیلی سخت می‌شود.


منبع این نوشته : منبع

کلید به دست، جلوی در باز

ما چیزی رو به اونا می‌دیم که بهش نیاز ندارن.
ما، چیزی رو به اونا می‌دیم که نمیدونن چیه!
ولی مهمه.
برای همین به ما پول می‌دن، غذا می‌دن و جایی برای خواب.
اما هر لحظه هم ما رو تحقیر می‌کنن.
چون ما چیزی رو به اونا می‌دیم که بهش نیاز ندارن، نمی‌دونن چیه، «ولی مهمه».

[اینو پشت یه تیکه کاغذ روغنی به اندازه کف دست نوشته بودم. یهو به ذهنم رسیده بود. دوست نداشتم یادم بره و حالا دوست ندارم گم بشه.]
[خب راستش، آدمی که با پارادوکساش کنار بیاد به نظرم از هر چیزی خطرناک‌تره]


منبع این نوشته : منبع
چیزی ,می‌دیم ,اونا ,اونا می‌دیم

.

این که ما سرِ کار گاهی چرت می‌زنیم، در کار به این فرسایندگی طبیعی است. این هم که سرکارگر داشته باشیم که بیاید چک کند که خوابیم یا بیدار هم طبیعی است، اما اینکه بیایند و از خواب بیدارت کنند چندان طبیعی به نظر نمی‌رسد.

راستش تا چند دقیقه خیره نگاهش می‌کردم و فکر می‌کردم دقیقا هدفش از این همه عجله و نگرانی چیست و بعد از آن هم تا چند ثانیه بعد از شنیدن حرف‌هاش فکر می‌کردم که الآن دقیقا بیدارم یا نه، حتی این را هم گفتم و با صدای مشوشش رو به رو شدم که تاکید می کرد که نه، بیدارم.

می‌گفت برای فردا بلیت می‌گیریم و مشخص نیست تا کی طول می کشد و من همزمان با گنگی و گیجی، ناخودآگاه به برنامه هام فکر می کردم؛ کلاسم، کتابهایی که باید تحویل بدهم، بی حوصلگی‌هایم (این هم جزو برنامه‌هاست دقیقا)، مرخصی، بستن قرارداد اجاره زمین کشاورزی، پس دادن پول رهن خانه، اسباب کشی، قول به مادر، این حجم از دوری از...، این دلتنگی...

-باید بیاییم حتما؟

-حتما.

شصت تومن بابت کلاس داده ام راستی! چه کسی اهمیت می دهد؟ جواب مادر را چه بدهم؟ باز هم چه کسی اهمیت می دهد؟ داری مرا کجا می‌بری راستی؟

-کارت ملی‌تو بده تا بلیطتو رزرو کنم؟

-بفرماید، من هنوز فکر می کنم نکنه دارم خواب می‌بینم!



[دوست نداشتم شخصی‌نویس شوم دوباره و این چیزها را بنویسم، ولی باور کنید نگارنده اگر اینها را اینجا هم ننویسد از دلتنگی یا نمی‌دانم هر چیز دیگری ممکن است عملا بترکد.]


منبع این نوشته : منبع
دقیقا ,می‌کردم ,طبیعی

گفت‌و‌گفت یا به عبارتی بازجویی دوستانه

روی نیمکت های بلااستفاده پارک کوچک جلوی اداره دانشجویی دراز می کشم و از خودم می پرسم که این رنج را به که بگویم؟ 
گزینه ها را در ذهنم مرور می کنم؛ بدون فکر به مادر زنگ می زنم و بعد از یک صحبت معمول و سکوت های طولانی همیشگی، باز همان خداحافظی تلخ است و بیشتر رسوب شدن رنج ها. بعد دوباره خیره نگاه می کنم و می بینم که نه، کسی نیست. کسی که این شوق به گفتن را بشود با حرف زدن با اون تسلا دادن انگار اصولا وجود ندارد!
بعد می پرسم خب پس این شوق برای چیست؟ البته شوق قاعدتا واژه ی خوبی برای این وضع نیست، بهتر است بگوییم احتیاج، بهتر است بگوییم نیاز، تمنا...
با خودم می گویم کاش این دردها را از ابتدا می نوشتم و بعد دربرابر این پرسش که چرا؟ در می مانم.
با خودم می گویم، آخر این رنج ها را که کسی درک نمی کند، حالا هرچقدر هم کوچک، زخم پای من برای من از فلج بودن پسر همسایه دردناک تر است، ولی خب کسی این را درک می کند، و مگر من درک می کنم؟
یک زیتون از ظرف غذایم برمیدارم و یاد حرف مادر می افتم که با تلخی می گفت، فرصت نکرده شام درست کند و باز هم... تلخ و گس. دردهای من چه هستند دقیقا که مرا اینگونه فلج می کنند؟
فکر می کنم به اینکه کاش من هم جای این دردهای مبهم، دردهای مشخصی داشتم، مثل آن کارگر افغانی دانشگاه که دردش این است که...
راستی دردهای من هم... البته... شاید... اینقدرها هم نامعین نیستند. تنهایی، دلتنگی، غربت، بی انگیزگی، خستگی، افسردگی، اینها مشخصند ولی خب چندان هم مشخص نیستند و البته اگر هم باشند، محترم نیستند، یعنی برای دیگران مهم نیستند، برای همین هم این فکر به من هم القا شده که مهم نیستند، اما چه می شود کرد؟ درد هرقدر هم کوچک، درد من است و دردی که مال من باشد بزرگ است، بزرگ!
اما خب چه می شود کرد، بزرگ یا کوچک، کو درمان؟ کو اقلا مسکن؟ آیا اینها اصولا باید باشند، نبودنشان طبیعی است یا من نمی یابم؟
به آسمان سیاه خیره می شوم، به خودم می گویم، آیا فکر می کنی دیگران به خاطر خودخواهیت مذمتت می کنند؟ به خاطر این حالت تحقیرت می کنند؟
بعد مثل هربار دیگر فکری، عین شهاب سنگی توی آسمان سیاه از سرم می گذرد که اگر دیگران نبودند رنجی هم نبود؟
و باز بعد یک سقوط انگار آرام می گیرم؛ این شوق چیست وقتی کسی نیست که با او این رنج را بگویم؟
اصلا این رنج از چیست؟
آن بغض گلوگیر بین نماز از کجاست؟
این بی قراری و بی حوصلگی را چه کسی؟ کی؟ کجا به من داده است؟
او...
و بعد آرام می گیرم. آسمان سیاه شب همین قدر عمیق و آرام است...
این دردها همینقدر نامهم و عمیق و آرام، برای چه کسی جز آسمان شب مهم است که بی ستاره و ابری و گرفته است؟
راستی تو چطور می توانی این همه رنج را تحمل کنی؟ این شبها هیچ ستاره ای هم که نداری...


[چیزهای زیادی دیشب از خودم پرسیدم، اغلب بدون جواب، یکی شان این بود، آیا مستحق نوشتن هستم؟ و بعد پرسیدم برای چه؟ و طبق معمول از جواب درماندم.]

منبع این نوشته : منبع
آسمان ,دردهای ,آرام ,سیاه ,دیگران ,نیستند، ,آسمان سیاه

کاش یک‌بارگی نادان شدمی تا از خود خلاصی یافتمی

توی گرمایی که انسان را عملا پخته می‌کند، پیاده روی داغ را به سمت حرم گز می‌کنم و زیر لب، توی سرم، توی دلم، حرفهای قاضی را تکرار می‌کنم؛

[هر چه می‌نویسم پنداری دلم خوش نیست...

هرچه نویسم هم نشاید، و اگر هیچ ننویسم هم نشاید و اگر گویم نشاید،و اگر خاموش گردم هم نشاید و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید...

کاش...]


[قاضی]


منبع این نوشته : منبع
نشاید

هرچه دویدم جاده از من پیش‌تر بود

«اینرورها که می گذرد شادم»
قیصر می خوانم و قیصر می خوانم، گاهی چند آیه ای قرآن. اینها زندگی است باقی روزمرگی.
پیش از این تلاش می کردم روزمرگی را کمی رنگ زندگی بزنم، اما کدام گنجشک رنگ شده ای مانند قناری آواز می خواند؟
گیرم که آواز هم خواند، چگونه قفس را تحمل کند؟
راستی تو می دانی «چرا مردم قفس را آفریدند؟»
بیچاره قناری ها که از قفس، بیچاره زندگی که از قناری بودن و بیچاره روزمرگی که از تکرار، خسته، خسته‌ی خسته است.
و تو خسته روبرویم می نشینی؛
می پرسم: «فرصت برای حرف زیاد است»؟
راستی «خودمانیم، بگو، این همه...»
«اما اگر گریسته باشی...
آه»
«حال سؤال و حوصله‌ی قیل و قال کو؟»

[هرچند گفتنش احمقانه، تمام کلمات گیر کرده بین گیومه و تیتر از قیصر است.]


منبع این نوشته : منبع
بیچاره ,قناری ,روزمرگی ,زندگی ,قیصر

لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون


این اولین پولیه که برای نوشتن می گیرم، کاری که همیشه دوستش داشتم ولی هیچ وقت توش عالی نبودم. همیشه کسایی که اهل فن بودن نوشته هام رو نپخته، پر از دست انداز، گاهی عجول و گاهی کند و گاهی هم چرند دونستن. ولی من این کار رو دوست دارم، برای همین این پول رو هم دوست دارم، ساعتها ازم وقت گرفته و با شوق انجامش دادم.

پس میدمش به کسی که بهش بیشتر از من نیاز داره هرچند میدونم چقدر برام سخته.



[تیتر؛ آیه 92 سوره آل عمرانه، میگه هرگز به نیکی نمی رسید تا از آنچه دوست دارید انفاق کنید]

[صرفا خواستم این حال خوش رو یادداشت کنم، وگرنه شاید نگفتنش بهتر باشه]


منبع این نوشته : منبع
دوست ,گاهی ,دوست دارم،

حرف تازه


راستش من دیگه حرف تازه‌ای برای گفتن ندارم. اگر هم دارم درک نمیشن، همین حرف های تکراری رو هم کمتر کسی فهمیده.

من مدام فکر می کنم به اینکه من واقعا کجای کدوم ماجرام؟ به این فکر می کنم که آیا حالا تنهاتر از هروقت دیگه ای نیستم؟

من مدام فکر می کنم و می پرسم و حرف می زنم، ولی خوبیش اینه که کسی تو ذهنم با کلافکی نمیگه بس کن، کسی از این تکرار ملول نمیشه. اصلا انگار کسی نیست و اگه هست اونقدر من براش مهمم که ملول نشه و خب تکرارای منو به هرچیزی ترجیح بده.

من از خودم می پرسم و باز می پرسم و با خودم حرف می زنم.

آره، کسی هم ملول نمیشه، کسی هم خسته نمیشه.

حرف تازه ای ندارم. و دوست دارم اینو همه کسایی که ممکنه بخوان باهام حرف بزنن از قبل بدونن، مثلا برای همشون یه پیام بفرستم و بنویسم؛ «من حرف تازه ای برای گفتن ندارم».

شاید اینطور منو با خودم تنها بزارن.


پ.ن: گمونم این مکالمه برای دو سه هفته ی پیشه.


منبع این نوشته : منبع
تازه ,ملول ,پرسم ,برای گفتن

دوست داشتی کجا به دنیا می‌آمدی؟

جمعی دوستانه بود. یکی از بچه‌ها گفت، دوست دارد که کاش می‌شده افغانستان به دنیا بیاید. خب واقعا مسخره به نظر می‌رسید ولی به نظر من جذاب آمد.
خب راستش ما در بعضی چیزها یا خیلی چیزها، هیچ حق انتخابی نداریم، یکیش همین که کجا به دنیا بیاییم، ولی خب می‌شود خیال کرد و دوست داشت.
از خودم پرسیدم تو دوست داری کجا به دنیا می‌آمدی؟ 
بعد هم از بچه ها. پرسیدم شما چطور؟ دوست داشتید کجا به دنیا می‌آمدید؟
یکی گفت؛ آلمان، یکی کویت، یکی عراق، یکی هم ایران را دوست داشت واقعا.
دلایل جذابی هم داشتند.
آخرش هم همان که دوست داشت افغانستانی باشد از من پرسید، تو چطور؟ دوست داشتی کجا به دنیا می‌آمدی؟
لبخند زدم، پاسخم اگرچه کلی دلیل داشت ولی بداهه بود.
مصر!
راستی چرا اینطور نگاه می‌کنید؟:)

[شما چطور؟ دوست داشتید کجا به دنیا می‌آمدید؟]
[بهتر است دیگر از بیخوابی حرف نزنم، کلافه کننده است نه؟]

منبع این نوشته : منبع
دوست ,چطور؟ ,دوست داشت ,چطور؟ دوست ,دنیا می‌آمدی؟ ,دوست داشتی ,دوست داشتید